اعوذ باللّه من الشيطان الرجيم بسم اللّه الرحمن الرحيم تنظيم اوقات، شرط هدر ندادن نعمت جوانى ديروز ما مسئلۀ «غَصْب» را عنوان كرديم و صحبت كرديم. بعد از مباحثه، يكى از آقايان تذكر دادند كه اين مسئله را قبلاً هم گفته بودى و اين مطالب يك دفعۀ ديگر صحبت شده است. و اين از مثلِ من بعيد نيست؛ براى اينكه انسان وقتى كه سنش زياد شد و كهولت بر او غلبه كرد همۀ قواى انسان ضعيف مىشود. همان طورى كه قواى جسمانيۀ انسان وقتى كه پيرمرد شد ضعيف مىشود، قواى فكرى، قواى روحى، قدرت بر عبادات، حال عبادت هم... همۀ اينها در جوانى قوّت دارد؛ ولهذا من كراراً عرض كردم به آقايان كه شما حالا كه اين نعمت را داريد، نعمت جوانى را داريد، اين را قدرش بدانيد و هدر ندهيد اين نعمت را ... انسان جوان من نمىگويم كه تفريح نداشته باشد، من عرض نمىكنم كه همهاش مشغول باشد؛ من عرض مىكنم كه اوقاتش تقسيم باشد و قسم مهمش براى تحصيل. شما آقايان كه مهيا شديد از براى تحصيل، حالا كه نعمت جوانى را داريد، اوقاتتان تقسيم بشود و قسمت مهمش صرف مباحثه و مطالعه و مذاكره و درس و تدريس باشد. و اگر چنانچه ايام جوانى از دست برود ديگر خيال نكنيد كه مىتوانيد عبادت را بگذاريد آخر ايام عمر و تحصيل را بگذاريد براى آخر عمر. در آخر عمر، انسان نه عبادت مىتواند بكند، نه تحصيل مىتواند بكند، نه افكارش يك افكار قوى مستقيمى است كه بتواند مطالب علمى را درك بكند. بايد شما از حالا كه جوان هستيد تحكيم كنيد مبانى علمى را، مبانى فقهى را؛ و آن وقت ـ در آخر ايام ـ اين چيزهايى كه تحكيم شده است، آن وقت شاخ و برگهايش ثمره بدهد؛ آن وقت از آن استفاده بكنيد. ولى اگر بگذاريد حالا و هدر بدهيد اين نعمت را، بعدها موفق نخواهيد شد. بنابراين، اين مطلب بايد در نظر آقايان باشد كه ايام پيرى، ايام نسيان و ايام فراموشى ]است]؛ و لهذا ديديد كه من مباحثهاى كه قبلاً كرده بودم دوباره شروع كردم همان مباحثه را، همان مطلب را دوباره شروع كردم به گفتن. اين براى همين ضعفى است كه در ايام پيرى بر انسان رخ مىدهد. ابعاد مختلف انسان و يك مطلب ديگرى كه به نظر من بسيار اهميت دارد، اين است كه انسان ملتفت باشد اين مطلب را كه اولاً خود انسان ـ اين موجود كه عصارۀ همۀ خلقت است ـ جنبههاى مختلف، ابعاد مختلف، شئون مختلف دارد. [از] جنبهاى با نباتات شريك است: همان طور كه نموّ آنها به آب است و يك غذايى از زمين، نموّ انسان هم مثل نباتات ديگر از زمين است و از بركات[ى] كه خداى تبارك و تعالى داده است. و جنبۀ حيوانى هم مثل ساير حيوانات دارد: چشم و گوش و كذا و كذا و ادراكات جزئى، و اينها هم مشترك است با ساير حيوانات. و بالاتر از اين هم ـ البته در حيوانات هم ضعيفش هست ـ يك مرتبۀ مثالى 1
انسان دارد كه در آنجا زايدِ بر اين مطالب حيوانى چيزهايى هست. و يختصّ الانسان به تعقل و به يك معنويت و يك «تجرد باطنى» كه ساير حيوانات اين مرتبۀ تعقل و مرتبۀ «تجرد نفسانى» را ندارند. و قرآن كريم ـ كه در رأس تمام مكاتب و تمام كتب است حتى ساير كتب الهيه،آمده است كه انسان را بسازد؛ انسان بالقوه را انسان بالفعل و موجود بالفعل كند. تمام دعوت انبيا هم، حسب اختلاف مراتِبِه، تمام دعوتها هم براى همين معناست كه انسان را انسان كنند؛ انسان بالقوه را انسان بالفعل كنند. و تمام علوم و تمام عبادات و تمام معارف الهيه و تمام احكام عبادى و همۀ چيزهايى كه هست، همۀ اينها براى اين معناست كه انسان ناقص را «انسان كامل» كند. قرآن كتاب انسانسازى است؛ كتابى است كه با اين كتاب ـ اگر كسى توجه به آن بكند ـ تمام مراتبى كه از براى انسان هست، اين كفالت دارد و همۀ مراتب را،به آن نظر دارد. اسلام و ساير اديان الهى مثل ساير حكومتها نيست. حكومت اسلام مثل ساير حكومتها نيست. ساير حكومتهاى مادى ـ به هر رژيمى كه هستند ـ اينها فقط كار به اين دارند كه نظم مملكت خودشان محفوظ باشد و كسى در خارج ـ اگر خيلى هم عدالت پناه باشند كسى ظلم [و] تعدى به ديگرى نكند؛ و اگر خودش هم يك حاكم عادلى باشد، خودش هم تعدى بر ديگران نكند؛ فقط متكفل نظم مملكت خودشان هستند اما حالا يك كسى در جوف خانۀ خودش هر كارى مىخواهد بكند؛ مضرِّ به حكومت نباشد و به وضع حكومت و به نظام، هر كارى در باطن منزل خودش مىخواهد بكند. مىخواهد شُرب خمر بكند، مىخواهد ـ عرض مىكنم كه ـ قماربازى بكند، مىخواهد ساير كثافتكاريها را بكند، حكومت به او كارى ندارد. حالا اگر چنانچه بيايد بيرون عربده بكشد، چون اين خلاف نظم است، به او تعرض مىكنند اما اگر از چهار ديوارى خانهاش بيرون نيايد و همان جا هر فسادى داشته باشد، كارى به او ندارند ـ حكومتى عادل باشد يا غير عادل، جائر باشد ـ كارى به او ندارند كه در خانهات تو چه مىكنى و در جوف خانه چى مىگذرد؛ مگر تعدى در جوف خانه بشود كه عرضِ حال به حاكم ببرد و آن وقت البته آنها هم چه مىكنند. اما اسلام و حكومتهاى الهى اين جور نيستند. آنها در هر جا و هر كس در هر جا هست و در هر حالى كه هست، آنها برايش احكام دارند. يعنى كسى در جوف خانۀ خودش بخواهد يك كار خلاف و كثافتكارى بكند، حكومتهاى اسلامى به او كار دارند ولو اينكه نمىآيند تفتيش كنند لكن محرّم است؛ حكم دادهاند كه نبايد اين كار بكند؛ معاقب است اگر اين كار را بكند. و اگر چنانچه اطلاع بر آن بكنند، خوب سياستهايى دارد، حدهايى دارد، چيزهايى دارد، روى موازينى كه هست. توجه اسلام به تمام شئون انسان اسلام، و همين طور ساير حكومتهاى الهى و دعوتهاى الهى، به تمام شئون انسان از آن مرتبۀ پايين، مرتبۀ درجۀ پايين، تا هر درجهاى كه بالا برود، همۀ اينها را سر و كار با آن دارد. مثل اين حكومتها نيست كه فقط به باب سياست مُلكى كار داشته باشند؛ همان طورى كه سياست مملكتى دارد اسلام، و بسيارى از احكامش احكام سياسى است، يك احكام معنوى دارد؛ يك حقايق هست، يك معنويات هست. چيزهايى كه در رشد معنوى انسان دخالت دارد، احكام بر آن هست؛ چيزهايى كه در تربيت معنوى انسان هست، بر آن احكام هست؛ و در مرتبۀ پايينترش هم كه مرتبۀ اخلاق باشد، احكام اخلاقى دارد. ـ عرض مىكنم كه ـ تربيتهاى اخلاقى مىكند اسلام. در مرتبۀ معاشرتش هم كه هست، با هركس معاشر باشد، حكم دارد اسلام. خودش ـ فىنفسه ـ احكام دارد، خودش با عيالش احكام دارد، خودش با اولادش احكام دارد، خودش با همسايهاش احكام دارد، خودش با هم محلهاش و جارش 2
احكام دارد. با هم مملكتش احكام دارد، با همدينش احكام دارد، با مخالفينِ از دينش احكام دارد، تا بعد از موت. از قبل از اينكه اصلاً تولدى در كار باشد و قبل از زِواجْ احكام دارد تا زواج، و تا حمل و تا تولد و تا تربيت در بچگى و تربيت بزرگتر و تا حد بلوغ و تا حد جوانى و تا حد پيرى و تا مردن و در قبر و مابَعْدَ القبر. قطع نمىشود به همانى كه توى قبر گذاشتند، مسئله تمام شد؟ اينها اول كار است. همۀ اينها، همۀ اين زندگى بشر در اينجا و تربيتهايى كه در اينجا عقلانى و اخلاقى و اينها مىشود، اينها آن وقتى كه از اين عالم منفصل شد و مرتبۀ كمال پيدا شد و مرتبۀ ـ عرض مىكنم ـ تجرد پيدا شد، مرتبۀ هرچه كه پيدا شد، بعد از اينكه در قبر رفت، آن وقت عالم قبر ـ خودش ـ اولِ حياتى است، حيات روحانى قبرى؛ حيات روحانى و معنوى ـ عرض مىكنم كه ـ برزخى؛ [حتى] حيات روحانى بالاتر از برزخ. و اسلام و احكام اسلامى كه خداى تبارك و تعالى اين احكام را فرستاده است، مقصور 3
به اين عالم نيست و مقصور به آن عالم هم نيست. آفات يك بعدى نگريستن به اسلام بسيارى از زمانها بر ماگذشت كه يك طايفهاى فيلسوف و همان ـ عرض مىكنم كه ـ عارف و صوفى و متكلم و امثال ذلك كه دنبال همان جهات معنوى بودند، اينها گرفتند آن معنويات را، هر كسى به اندازۀ ادراك خودش، و تخطئه كردند قشريون [را]. تمام ماعداى خودشان را قشرى حساب كردند و تخطئه كردند بلكه وقتى دنبال تفسير قرآن رفتند ملاحظه مىكنيم كه، تمام آيات را، اكثر آيات را برگرداندند به آن جهات عرفانى و جهات فلسفى و جهات معنوى، و بكلى غفلت كردند از حيات دنياوى و جهاتى كه در اينجا به آن احتياج هست و تربيتهايى كه در اينجا بايد بشود؛ از اين غفلت كردند. به حَسَب اختلاف مشربشان رفتند دنبال همان معانى بالاتر از ادراكِ ـ مثلاً ـ عامۀ مردم. و علاوه بر اينكه آن معانى را ـ مثلاً ـ تحصيل كردند، ماعداى خودشان را تخطئه كردند. و در همين اوان و همان عصر، يك دستۀ ديگرى كه اشتغال داشتند به امور فقهى و به امور تعبدى، اينها هم تخطئه كردند آنها را: يا حكم الحاد كردند، يا حكم تكفير كردند، يا هرچه كردند، آنها را تخطئه كردند. و اين هر دواَش خلاف واقع بوده. اينها محصور كردند اسلام را به احكام فرعيه؛ و آنها هم محصور كرده بودند اسلام را به احكام معنويه، به امور معنويه و به مافوقالطبيعه. آنها ـ به خيال خودشان ـ مافوقالطبيعه همۀ جهات هست؛ اينها هم ـ به خيال خودشان ـ احكام طبيعت و فقه اسلامى و اينهاست و ديگران همهاش بىجهت است. و اخيراً باز يك وضع ديگرى پيدا شده است و آن اينكه اشخاصى پيدا شدهاند، نويسندههايى پيدا شدهاند كه متدينند، خوبند، خدمتگزارند، چنانچه آنها هم خوبند، فقها هم خدمتگزار، متكلمين و فلاسفه هم خدمتگزار، اينها هم ـ همه هم ـ مىخواستند به اسلام خدمت بكنند، مىخواستند احكام اسلام را ـ او به حَسَب فهم خودش، او به حَسَب فهم خودش ـ براى مردم تشريح كنند و بيان كنند. حالا هم يك جمعى پيدا شدهاند كه اينها نويسندهاند و خوب هم چيز مىنويسند لكن آيات قرآن را عكس آن چيزى كه فلاسفه و عرفا آن وقت [مطرح] كرده بودند و همۀ ماديات را برمىگرداندند به معنويات، اينها تمام معنويات را به ماديات بر مىگردانند، عكس آنها. آنها مىگفتند كه اصلاً اسلام آمده است براى اينكه توحيد و سايرِ ـ مثلاً ـ مسائل عقلى الهى را تعليم بكند و ساير چيزها، همه مقدمۀ آن است و اينها را بايد رها كرد و خُذِالْغايات 4
بايد شد. از اين جهت اعتنا به فقه ـ البته نه همه، بعضىشان ـ به فقه و فقها و اعتنا به اخبار و اعتنا به ظواهر قرآن [و] كثيرى از احكامى كه در قرآن هست، اينها را كار نداشتند؛ رد نمىكردند لكن مثل رد كردن بود؛ همان كار نداشتن و بىطرف بودن و چى كردن و از آن طرف هم اصحاب اينها را تخطئه كردن و قشرى خواندن اينها.اين معنايش اين بود كه ما نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ 5
و بعضىاش را نه، ما كار نداريم يا قبول نداريم. جنبۀ ماديت، حالا كه در دنيا غلبه پيدا كرده است به اين سختى و دنيا با زرق و برق زياد شده است و ـ عرض مىكنم كه ـ اصحاب دنيا خيلى زياد شدهاند، حالا هم يك دستهاى پيدا شدهاند كه اصل تمام احكام اسلام را مىگويند براى اين است كه يك عدالت اجتماعى پيدا بشود؛ طبقات از بين برود. اصلاً اسلام ديگر چيزى ندارد؛ توحيدش هم عبارت از توحيد در اين است كه ملتها در زندگى توحيد داشته، واحد باشند. عدالتش هم عبارت از اين است كه ملتها همه به طور عدالت و به طور تساوى با هم زندگى بكنند؛ يعنى، زندگى حيوانى على السواء! يك علفى همه بخورند و علىالسواء با هم زندگى بكنند و ـ عرض مىكنم ـ به هم كار نداشته باشند، همه از يك آخورى بخورند. اين همه آياتى كه وارد شده است راجع به معاد و راجع به ـ عرض مىكنم ـ توحيد، و آن همه براهينى كه وارد شده است راجع به اثبات يك نشئۀ ديگرى 6
، اينها[را] آنى كه متدين است غَمْضِعين مىكند، چشمهايش را از اين آيات مىپوشد و مىرود سراغ آيات ديگر؛ آنى كه خيلى تدينش قوى نيست تأويل مىكند و همين. در آن ايام جوانى، يك روز ما ديديم دو ـ سه تا از اين طلبهها آمدند (كه البته آن 0وقت هم اعوجاج داشتند اما اين حرفها خيلى پيدا نشده بود) يك چيز تازهاى آورده بودند، گفتند: ما يك چيز تازهاى فهميديم؛ گويا آن عبارت از اين است كه قيامت همين جا[ست]؛ هر چه هست همين است؛ اينكه قيامت است همين است. همينجا جزاست و همينجا، هر كه هر چه هست؛ ختم مىشود به همين. حياتْ يك حيات حيوانى است و وقتى مُرد تمام است، مابقىاش همين جاست ديگر. نمىگفت قيامت را قبول ندارم، مىگفت قيامت اينجاست. نه اينكه اصل آيات قيامت را من قبول ندارم، مىگفت آيات قيامت هم مقصود همين جاست. غفلت در نگرش چند بعدى به اسلام اين طايفهاى كه حالا پيدا شدهاند و متدينند و انسان به آنها علاقه دارد لكن اشتباه كارند، مشتبهاند، انسان وقتى نگاه مىكند همۀ كتابهايشان را و همۀ نوشتههايشان را، چيزهايى كه در مجلات و در غير مجلات نوشتهاند و اينها، مىبيند كه اصلاً مطلبى نيست؛ اسلام آمده است كه آدم بسازد يعنى يك آدمى كه طبقه نداشته باشد ديگر، همين را بسازد؛ يعنى حيوان بسازد. اسلام آمده است كه انسان بسازد اما انسان بىطبقه؛ يعنى همين. يعنى در اين زندگى يكجور زندگى بكنند و در اين عالم يك نحو زندگى بكنند؛ و يك دولت باشد و به اينها جيره بدهند، همه علىالسّواء جيره بدهند، و همه هم خدمت دولت را بكنند و اينها. اينها كانّه آيات و ضروراتى كه در همۀ اديان است، آنها را نديده مىگيرند. آيات را، آنقدرى را كه دلشان خواست و مىتوانند، تأويل كنند به همين مطالب و آنهايىاش كه ديگر نمىتوانند تأويل كنند، اصلاً ذكرى از آن نكنند، مَنْسى 7
باشند. چنانچه آنها هم وقتى كه هرچه از آيات را كه مىشد برگردانى به آن معناى عرفانى كه آقا فهميده است، ذكرش مىكرد و برمىگرداند به همان معناى عرفانى. ملاحظه مىفرماييد كه در قضيۀ «موسى» و آن «خضر»، آنهايى كه اهل اين مطالب بودند چه مطالبى در اينجا گفتهاند؛ 8
از كجا گفتند، خوب خدا مىداند! خوب ديگر به اين حد كه انسان رسيد، يعنى بعد از آنكه تمام توجه نفس به آن معانى غيبيه شد و بكلى از اين تربيت زمينى غفلت كرد، اينهايى هم كه ظاهر در يك مطلبى نيست به نظر او ظاهر مىآيد. به نظر او ظاهرش همين معناست و غير از اين معنا نيست. قضيۀ خضر و موسى ظاهرش همين معناست كه مثلاً كذا. اصلاً وقتى كه انسان اشتغال به يك علمى پيدا كرد و منحصر شد به آن و تمام توجهش انحصار به آن پيدا كرد، اصلاً قلب همچو مىشود كه همهاش عرفان مىشود؛ ديگر كار به اين ندارد كه دنيا هم يك چيزى است و تربيتهاى دنيايى يك چيزى است، و عبادات هم يك مطلبى است و عرض مىكنم كه ادعيه هم يك مطلبى است، و اينها هم يك مطلبى. اينها برگشتش به همان معناست و در دلش غير از اين معنا نيست؛ ولهذا آن چيزهايى كه برخلاف اوست اصلاً ادراك نمىكند، همۀ اينها را برمىگرداند به آن مطلبى كه در پيش خودش مسلّم است. از اين طرف هم ـ وقتى كه افتاد از اين طرف و ديگر غير از اين عالم ماده چيزى سرش نشد، ادراكش ناقص بود، نمىفهميد. اينها نمىفهمند چى هست؛ ادراكشان ناقص است. اينها اصحاب «برهان» نيستند كه با برهان اثبات بشود فلان. اينها اصحاب «بيان»اند كه دلشان مىخواهد يك بيان قشنگى بكنند يا بيان چهاى بكنند. اينها ادراك نمىكنند ماعداى اينجا را؛ ولهذا يا آيات را تأويل مىكنند به فكر خودشان به همين زندگى حيوانى دنيايى؛ منتها اين زندگى بىطبقه و مرفه و اينكه همهشان يكجور باشند و اينها ـ اگر امكان داشته باشد ـ و ماعداى اين را يا قبول ندارند، و جرأت اينكه بگويند قبول نداريم ندارند، يا اگر قبول داشتند ضعيف است قبولشان. آنها نمىتوانند درست ادراك بكنند آن مطلب را، يك چيز ضعيفى [مىفهمند]، اينجا يك چيز قوىاى است در قلبش، آنجا يك چيز ضعيفى و يك چيز ناقصى در قلبش هست. اسلام، جامع تمام جهات مادى و معنوى و بايد گفت كه اسلام بَدَأَ غريباً و ... 9
شده، حالا هم غريب است. از اول تا حالا اسلام غريب بوده است و كسى اسلام را نشناخته. آن عارفْ اسلامشناسى را به آن معانى عرفانيه و آن معانى غيبيه مىداند، و اين آدمى هم كه حالا پيدا شده است و اين اشخاصى هم كه حالا در مجلات و اينها چيز مىنويسند، اينها هم اسلامشناسى را عبارت از اين مىدانند كه حكومتش چه جورى باشد و تربيتش و چيز ظاهريش چه جورى باشد و بخش عدالت باشد و ـ عرض مىكنم كه ـ همين كه يك زندگى مادى طبيعى، وقتى به اين رسيد غايت اسلام حاصل است. اسلام غايتش اين است كه همين يك زندگى مرفه حيوانى باشد مثل ساير حيواناتى كه در كوهستانها مىچرند، به هم كار ندارند، هر كدام علف علىالسواء مىخورند؛ و مثل آن انسانهايى كه ـ مثلاً ـ مىگويند در اولها بوده است و همه از ماهيها علىالسواء مىگرفتهاند و از درياها ماهى مىگرفتهاند و از بيابانها آهو مىگرفتهاند، و يا حيوانات ديگر را مىخوردند و به هم كار نداشتهاند. آن مرتبۀ اعلايى بوده است كه داشته؛ اسلام دنبال اين است كه آن پيدا بشود. اسلام آمده است و ساير مكاتب الهى آمده است كه مردم را برگردانند به آنجور كه زندگى يك زندگى مرفه حيوانى باشد. آنجا با ماهى دريا زندگى مىكنند، اينجا با مرغ و ماهى! اما زندگى مرفهى باشد و ـ عرض مىكنم كه ـ عبا و كلاه انسان و علف انسان درست باشد. ماعداى اين معارف الهيه، ماعداى اين عالَم، مافوق اين طبيعت، ادراك اين را نمىتوانند بكنند كه مافوق اين طبيعت چى است. يك عالمى است، چه جور عالمى است، نمىتوانند ادراك بكنند. وقتى نتوانستند ادراك كنند، چه كنند؟! بنابراين شما آقايان كه مشغول به تحصيل علوم هستيد، نه آنها حق دارند به شما بگويند كه به حَسَب واقع آن كسى كه اسلام را مىشناسد و مىداند اسلام چى است، نه حق مىدهد به آنها كه بگويند اين ريش و عمامهها به درد نمىخورد و اين درسها ديگر به درد نمىخورد. اين براى اين است كه اسلام را نشناختهاند. نه شما حق داريد كه بگوييد كه اين معانى معرفت و اين ـ عرض مىكنم ـ كه معارف الهيه، اينها ديگر چى است. اين هم براى اين است كه اگر يك همچنين چيزى بگوييد شما هم مثل آنها هستيد؛ نه هم حق دارند اينها ـ هردودسته ـ بگويند كه آن حرفهايى كه اينها مىزنند كه بايد ـ عرض مىكنم كه ـ رفع ظلم بشود و عدالت بسط پيدا كند، شما مىتوانيد تخطئه كنيد. آن هم بايد باشد. همه هست. محصور نيست اسلام به اينها. اسلام انسانى مىسازد عدالتخواه و عدالتپرور، صاحب اخلاق كريمه، صاحب معارف الهيه؛ كه وقتى كه از اينجا رخت بربست و وارد شد در يك عالم ديگرى، به صورت انسان باشد، آدم باشد. آنهايى كه آنطرف را مىبينند و اين طرف را نمىبينند ناقصند ـ اهدنا الصّراط المستقيم، غيرالمغضوبِ عليهم، غيرِ ضالين. در يك روايتى هست ـ من نمىدانم وارد است يا نه ـ هست؛ مىگويند، نقل مىكنند كه قضيۀ مغضوب عليهم ـ به حَسَب قول مفسرين ـ عبارت از يهود است و ضالين عبارت از نصارا. در يك روايتى نقل مىكنند ـ من نمىتوانم تصديق كنم، من نقل مىكنم از آنهايى كه نقل كردهاند ـ كه رسول اللّه ـ مثلاً ـ فرموده است: كانَ اَخى موسى عَيْنُهُ اليُمْنى عَمْياء و اَخى عيسى عَيْنُهُ اليُسْرى عَمْياء، وَ اَنا ذُوالعَيْنَيْنِ 10
آنهايى كه مىخواهند تأويل كنند، مىگويند چون تورات بيشتر توجه به ماديات و امور سياسى و دنيوى داشته است ـ يهود هم كه مىبينيد دو دستى چسبيدهاند و دارند مىخورند دنيا را و باز هم بسشان نيست، امريكا هم آنها دارند مىخورند، ايران هم الآن آنها دارند [مىخورند] باز هم بسشان نيست، همه جا و همه را مىخواهند ـ و در كتاب حضرت عيسى [عليهالسلام] توجه به معنويات و روحانيت بيشتر بوده است؛ از اين جهت «عين يُسرا»يش كه عبارت از طرف طبيعتش است عَمْياء بوده است ـ البته من نمىتوانم بگويم اين از پيغمبر صادر شده لكن گفتهاند اين را ـ يعنى توجه به اين جهت «يسار» كه عبارت از «طبيعت» است نداشته و كم داشته است؛ و او هم به حَسَب شريعتش توجهش به ماديات زياد بوده. «و انا ذوالعينين»، هم جهات معنوى، هم جهات مادى. شما احكامش را كه ببينيد شهادت بر اين مطلب است. احكامش احكامِ ـ عرض مىكنم كه ـ سياسياتش [را] ملاحظه مىكنيد. جدايى دين از سياست البته در اذهان بسيارى ـ بلكه اكثرى، بيشترى از مردم، بيشترى از اهل علم، بيشترى از مقدسين ـ اين است كه اسلام به سياست چه كار دارد؛ اسلام و سياست اصلاً جداست از هم. همينى كه حكومتها ميل دارند، همينى كه از اول القا كردهاند اين اجانب در اذهان ما و حكومتها در اذهان ما كه اسلام به سياست... آخوند چه كار دارد به سياست. فلان آخوند را وقتى عيبش را مىگيرند مىگويند: آخوند سياسى است! اسلام را مىگويند از سياست كنار است؛ دين على_' حده است، سياست على_' حده. اينها اسلام را نشناختهاند. اسلامى كه حكومتش تشكيل شد در زمان رسول اللّه و باقى ماند حكومت ـ به عدل يا به غير عدل. زمان حضرت امير بود، باز حكومت عادلۀ اسلامى بود؛ يك حكومتى بود با سياست، با همۀ جهاتى كه بود. مگر سياست چى است؟ روابط مابين حاكم و ملت، روابط مابين حاكم با ساير حكومتها ـ عرض مىكنم كه ـ جلوگيرى از مفاسدى كه هست، همۀ اينها سياساتى است كه هست. احكام سياسى اسلام بيشتر از احكام عباديش است. كتابهايى كه اسلام در سياست دارد بيشتر از كتابهايى است كه در عبادت دارد. اين غلط را در ذهن ما جاگير كردند. حتى حالا باورشان آمده است آقايان به اينكه اسلام با سياست جداست. اين يك احكام عبادى است كه بين خودش است و خدا. شما برويد توى مسجدتان و هر چه مىخواهيد دعا كنيد، هر چه مىخواهيد قرآن بخوانيد، حكومتها هم به شما كار ندارند. اما اين اسلام نيست. اسلام در مقابل ظَلَمه ايستاده است؛ حكم به قتال داده، حكم به كشتن داده است. در مقابل كفار و در مقابل متجاسرين و كسانى كه [طاغى ]هستند احكام دارد. اين همه احكام در اسلام نسبت به اينها هست، اين همه احكام ـ حكم به قتال، حكم به جهاد، حكم به اينها هست؛ اسلام از سياست دور است؟! اسلام فقط تو مسجد رفتن و قرآن خواندن و نماز خواندن است؟! اين نيست؛ اين احكام را دارد و بايد اين احكام هم اجرا بشود. لزوم توجه به معنويات از آن طرف هم بخواهند بگويند كه خوب چرا مىرويد توى مسجد؟ اصلاً نماز و اينها يعنى چه؟ اين هم غلط است. اسلام نماز دارد: بُنِىَ الاِسلامُ عَلَى الصّلوة 11
؛ نماز دارد، فقط دنيا نيست و زندگى حيوانى تا تو بگويى كه وقتى من زندگيم درست شد ديگر نماز را مىخواهم چه كنم، ديگر دعا مىخواهم چه كنم. اگر ماعداى اين عالم را كسى انكار بكند حق با او است؛ وقتى ماعدايى نباشد، اصلاً هيچيك از اين مسائل ديگر نبايد باشد. اما وقتى كه يك ماعدايى هست، وقتى برهان قائم است، اديان همه قائلند، برهان قائم است بر اينكه يك عالم ديگرى ماوراى اين عالم طبيعت هست، آن وقت همانطورى كه عالم طبيعت بايد با ابزار خودش درست بشود و عدالت اجتماعى در بين مردم جريان پيدا كند و حكومت عادله بسط عدل بدهد در بين مردم و اينجا را ـ اين عالم را ـ تنظيمش بكند، اين اگر واقف بود تا همين حدود هيچ مانعى نداشت يا حكومت وقتى اين كار را كرد تمام است مطلب، اما بعد از اينكه به برهان و به ضرورت همۀ اديان: ماعداى اين عالم هست، ماعداى اينجا يك زندگى ابدى هست، آنجا هم يك ابزارى دارد، زندگى آنجا هم يك ابزارى دارد، يك چيزهايى دارد براى زندگى آنجا. اين را انبيا آوردهاند. دعا و ذكر و قرآن و نماز و همۀ اينها ابزار آنجاست. اين احكام عبادى ـ اينها ابزارى است براى زندگى آن طرف؛ معارف الهيه يك شيئى است براى زندگى آن طرف، براى نورانيت آن طرف. پس اينهايى كه اين طرف افتادهاند حق ندارند تخطئه كنند آن طرفيها را. و اشكال به آنها تخطئه است و انحصار است. آنهايى هم كه آن طرفىاند حق ندارند آنها را كه مىگويند بايد عدالت اجتماعى در بين مردم باشد، بايد با ظلم و با تعدى و اينها مبارزه كرد، حق ندارند [تخطئه] كنند كه بگويند نه ما تكليفمان اين است كه بنشينيم و درس بخوانيم. نه، همۀ مسلمانها تكليفشان اين است كه هم عمل بكنند هم علم پيدا بكنند؛ هم عمل داشته باشند هم معارضه با ظلم و با اجحاف به اندازۀ قدرتشان بكنند. و اگر اين تكليف را همۀ مردم عمل مىكردند امكان نداشت كه يك دولتى بتواند در بين ملت خودش تعدى بكند، يا يك دولت ديگرى بتواند به دولت ديگر تعدى بكند. همۀ اينها براى اين است كه پشتوانۀ اين اشخاصى كه حكومتها به دستشان هست ملت نيست. ملت راهش على_' حده است، اينها راهشان على_' حده. اينها يكجورى نكردهاند با مردم كه ملت همراهشان باشد، اينها يك كارى كردهاند كه ملتها مخالفشان هست. شكاف بين دولت و ملت ايران شما وقتى كه اوضاع مملكت خودمان را ملاحظه مىكنيد، اينها يك جورى درست كردهاند كه الآن شكاف مابين دولت و ملت جورى است كه اگر يك وقت ان شاءاللّه ساقط بشود اين دولت، همه چراغان خواهند كرد. شما نمىدانيد اين چراغانى چقدر باشكوه است! چرا؟ براى اينكه ـ اگر حضرت امير هم ساقط مىشد اين جور بود؟ ملت اين طور بود؟ ـ براى اينكه اينها جدا هستند از مردم، اينها كارى به مردم ندارند، كارى ندارند؛ يعنى كار دارند اما كار ظلم و تعدى، كار اشاعۀ فحشا. فحشا در جشن هنر شيراز شما نمىدانيد كه اخيراً چه فحشايى در ايران شروع شده است. شما اطلاع نداريد؛ گفتنى نيست كه چه فحشايى در ايران شروع شده است. در شيراز عمل شد و در تهران مىگويند بناست عمل بشود و كسى حرف نمىزند. آقايان ايران هم حرف نمىزنند. من نمىدانم چرا حرف نمىزنند! اين همه فحشا دارد مىشود ـ و اين ديگر آخرش هست يا نمىدانم از اين آخرتر هم دارد! در بين تمام مردم ـ جمعيت ـ نمايش دادند اعمال جنسى را! خود عمل را! و [آقايان] نَفَسشان در نيامد. ديگر براى كجا گذاشتهاند؟! براى كىْ؟ چه وقت مىخواهند يك صحبتى بكنند؟ يك حرفى بزنند؟ يك اعتراضى بكنند؟ و خوشمزه اين است كه خود سازمانها و خود دولت و خود مردكۀ كذا 12
، همين معنا با رضايت آنهاست، (بىاذن آنها مگر امكان دارد يك همچو امرى واقع بشود؟ يك همچو فحشايى واقع بشود؟) خود آنها اين كار را مىكنند بعد روزنامهنويس را وادار مىكنند كه انتقاد كند كه كار قبيحى بود، كار وقيحى بود. حالا به گوش مردم برود، آنجا به چشم مردم بخورد، اينجا هم به گوش مردم بخورد كه يك خرده آرام بشوند [و] آتشها ـ اگر باشد ـ خاموش بشود. فردا هم در تهران ـ خداى نخواسته ـ اين كار خواهد انجام گرفت و نه آخوندى و نه سياسىاى و نه دكترى و نه مهندسى و نه ديگرى اعتراض نمىكند. اينها بايد اعتراض بشود؛ بايد گفته بشود. اگر ملتها همه با هم، ملت همه با هم، مطلبى را اعتراض كنند و احكام اسلام را بايستند و بگويند، امكان ندارد كه همچو قضايايى واقع بشود. اينها واقع مىشود از سستى ما و از ضعف ما و استفادۀ از ضعف ما. [مىگويند ]اينها يك دستهاى هستند ضعيف و بيچاره! در صورتى كه قوه داريد شما؛ شما پشتوانهتان ملت است. ملت باز مسلمان است، اين ملت مسلمان علاقه دارد به اسلام، علاقه دارد به روحانى اسلام. روحانى اسلام بايد خدمت بكند؛ اگر خدمت نكند، مردم عمل روحانى با او نمىكنند. در هر صورت، اسلام همۀ اين معانى را دارد و جامع تمام جهات مادى و معنوى و غيبى و ظاهرى هست، براى اينكه انسان داراى همۀ مراتب هست. و قرآن كتاب انسانسازى است؛ انسان چون بالقوه همۀ مراتب را دارد، كتاب خدا آمده است كه انسان را انسان كند و همان طورى كه جامعهاش را اصلاح بكند، خودش [را] هم كامل كند تا برسد به مرتبۀ عالى. و نبايد آن طايفه به اين طايفه تعرض كنند، و اين طايفه به آن طايفه. اينها هر كدام مسئلهاى است خودش مستقل؛ مسئلهاى است على_' حده. تو عقلت نمىرسد كه مثلاً فقه چيست، چرا به فقه جسارت مىكنى؟ تو عقلت نمىرسد، تو عقلت نمىرسد به فلسفه و مافوق فلسفه، چرا جسارت به اصحابش مىكنى؟ عقلت نمىرسد به آن. اين هم كه نمىتواند بفهمد كه اين طايفه چى مىگويند و اينها دنبال چى هستند، اين هم، حق اعتراض ندارد. اين هم فكرش شايد كوتاه باشد. اينها همه بايد دست به دست هم بدهند، بايد اجتماع كنند؛ فقيهش با مهندسش، با دكترش، با محصلش، دانشگاهى با مدرسهايش، دست به دست هم بدهند تا بتوانند كه يك كارى انجام بدهند، و بتوانند از زير اين بارهايى كه به آنها تحميل دارد مىشود، هر روز زيادتر مىشود، از زير اين بارها بيرون بروند. و نمىكنند! من نمىدانم چرا؟! حالا يكقدرى شروع شده است در ايران؛ يك مقدارى شروع شده، يك فرصتى پيدا شده است؛ و اميد است ان شاءاللّه فرصتهاى خوبى پيش بيايد. ان شاءاللّه خداوند تبارك و تعالى به همۀ شما توفيق بدهد، و اسلام را تأييد كند، و علماى اسلام را تأييد كند، و محصلين را تأييد كند، و مسلمين را تأييد كند.
عنوان :
هشدار نسبت به برداشتهاى غلط از اسلام
مرجع :
صحیفه امام (۳) صفحه ۲۳۷
مکان :
نجف، مسجد شیخ انصارى
تاریخ :
۱۳۵۶-۰۷-۰۶
مخاطبین :
(روحانیون و طلاب حوزه علمیه نجف)